تبليغاتX
دلتنگی


دلتنگی

به دلـتــنـگــی خوش آمدید

صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو
یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو
خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد
تو بمان خواب تو تعبیر شود بعد برو 
لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی 
تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو
صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو 
یا دل از دیده ی تو سیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند 
تو بمان گریه به زنجیر شود بعد برو ...

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط مهرداد| |

من و حالا نوازش کن

                        که این فرصت نره از دست

شاید این آخرین باره

                        که این احساس زیبا هست

من و حالا نوازش کن

                        همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید

                        به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق بود

                        تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش

                        اگرچه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم رفتن

                        تو چشمات غصه میشینه

همه اشکهاتو میبوسم

                        میدونم قسمتم اینه

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط مهرداد| |

جوابهایی که بچه گانه نیست

سوال‌هاي زير را از بچه‌هاي 5 تا 10 ساله پرسيده‌اند. اما انگارجواب‌هاي آنها خيلي بچگانه نيست!

 بهترين سن براي ازدواج چند سالگي است؟

 «۸۴سالگي! چون در آن سن مجبور نيستيد کار کنيد و مي‌توانيد هي دراز بکشيد و فقط همديگر را دوست داشته باشيد.» جودي، 8 ساله

 «مهدکودکم که تمام بشود، مي‌روم و براي خودم دنبال زن مي‌گردم!» تام، 5 ساله

در اولين قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه مي‌گويند؟

 «در اولين قرار ملاقات فقط به هم دروغ مي‌گويند و اين معمولا باعث مي‌شود که از هم خوش‌شان بيايد و يک قرار دوم بگذارند.» مايک، 10 ساله

مساله حياتي: بهتر است آدم ازدواج کند يا مجرد بماند؟  

«دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها بايد ازدواج کنند چون يک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بيفتد و تميز کند!» لينت، 9 ساله  

«بابا اين چيزها سردرد مي‌آورد. من فقط يک بچه‌ام. من همچين بدبختي‌هايي نمي‌خواهم.» کني، 7 ساله

چرا دو نفر عاشق هم مي‌شوند؟  

«هيچ کس نمي‌داند چه اتفاقي مي‌افتد، ولي من شنيده‌ام که يک ربط‌هايي به بويي که آدم مي‌دهد دارد، براي همين است که مردم اين قدر عطر و ادکلن مي‌خرند.» جين، 9 ساله

 «مي‌گويند يکي به قلب آدم تير مي‌زند و اين حرف‌ها، ولي مثل اينکه بقيه‌اش اين قدر درد ندارد.» هارلن، 8 ساله

عاشق شدن چطوري است؟

 «مثل يک بهمن که براي زنده ماندن بايد زود از زير آن فرار کني.» راجر، 9 ساله

 «اگر عاشق شدن مثل يادگرفتن حروف الفبا سخت است، من يکي که نمي‌خواهم. خيلي طول مي‌کشد.» لئو، 7 ساله

نقش خوش‌تيپي در عشق  

«اگر مي‌خواهيد کسي که در حال حاضر جزئي از خانواده‌تان نيست، دوستتان داشته باشد، خيلي مهم نيست که خوشگل باشيد.» ژوانه، 8 ساله  

«فقط قيافه مهم نيست. من را نگاه کنيد. خيلي خوش‌تيپم. اما هنوز کسي پيدا نکرده‌ام که با من ازدواج کند.» گري، 7 ساله

«زيبايي يک چيز ظاهري است، نمي‌تواند خيلي ماندگار باشد.» کريستينه، 9 ساله

 چرا عشاق دست هم را مي‌گيرند؟

 «مي‌خواهند مطمئن شوند که حلقه‌هايشان نمي‌افتد، چون خيلي بالايش پول داده‌اند.» ديو، 8 ساله

عقايد محرمانه درباره عشق

 «من عشق را دوست دارم، فقط به شرطي که وقتي تلويزيون کارتون مي‌دهد، اتفاق نيفتد.» آنيتا، 6ساله

 «عشق آدم را پيدا مي‌کند، حتي اگر خودت را از آن پنهان کني. من از 5 سالگي تلاش مي‌کنم که خودم را از آن پنهان کنم ولي دخترها مدام پيدايم مي‌کنند.» بابي، 8ساله

 «خيلي دنبال عشق نيستم. فکر مي‌کنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافي سخت هست.» رژينا، 10 ساله

ويژگي‌هاي شخصي براي اينکه عاشق خوبي باشيد

 «يکي از شما بايد بلد باشد که خوب چک بنويسد، چون حتي اگر صد هزار کيلو هم عشق داشته باشيد، باز هم يک قبض‌هايي هست که بايد پرداخت کنيد.» آوا، 8 ساله

راه‌هايي که مي‌شود کسي را عاشق خودتان کنيد

 «به آنها بگوييد که فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي شکلات داريد.» دل، 6 ساله

 «يک سري کارها را نکنيد مثلا اينکه کتاني سبز بدبو داشته باشيد... ممکن است با اين کارتان توجه کسي را جلب کنيد اما توجه، عشق نيست. » آلونزو، 9 ساله

 «يکي از راه‌هايش اين است که دختر مورد نظر را براي غذاخوردن بيرون دعوت کنيد. حتما يک چيزي بخريد که دوست دارد؛ مخصوصا سيب‌زميني سرخ کرده.» بارت، 9ساله

چطوري مي‌شود فهميد دو تا آدمي که توي رستوران غذا مي‌خورند عاشق هم هستند؟

 «فقط نگاه کنيد و ببينيد که مرد صورت حساب را برمي‌دارد يا نه. اين راهي است که مي‌شود فهميد عاشق شده يا نه.» جان، 9 ساله

 «عاشق‌ها فقط به هم خيره مي‌شوند و غذايشان سرد مي‌شود. بقيه بيشتر به غذا توجه مي‌کنند.» براد، 8 ساله

 «اگر يکي از آن دسرهايي سفارش بدهند که با آتش درست مي‌کنند، عاشقند. چون يعني قلب خودشان هم آن جوري است... توي آتش» کريستينه، 9 ساله

وقتي مردم مي‌گويند: دوستت دارم، به چه فکر مي‌کنند؟

 «به خودشان مي‌گويند: بله واقعا دوستش دارم. ولي کاش مي‌شد حداقل روزي يک بار دوش بگيرد.» ميشله، 9ساله

چطور مي‌شود عاشق ماند؟

 «اسم زنتان را فراموش نکنيد... اين کار کل عشق را نابود مي‌کند.» راجر، 8 ساله

«همسرتان را زياد ببوسيد. اين کار باعث مي‌شود او يادش برود که شما هيچ وقت آشغال را بيرون نمي‌گذاريد.» رندي، 8ساله

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط مهرداد| |

سلام

امشب تولد دلتنگیه ،امشب دلتنگیهام متولد شد،امشب دلتنگیهامون یکساله شد،خیلی بچه است اما خیلی بزرگه

دلتنگی میخواستم برات جشن بگیرم و تولدت رو با شمع وکیک و فشفشه جشن بگیرم و بگم که امیدوارم که دیگه دلتنگ نباشی،اما خوب تو اگه دلتنگ نباشی که دیگه نیستی و اسمت دیگه دلتنگی نمیشه.تو دلتنگ هسی و خواهی ماند چه باورت کنند یا انکارت کنند.

   بعضی میگن خیاله                        بعضی میگن که وهمه                       اونی که مبتلا نیست                     نمیتونه بفهمه

دلتنگی تو قصه من شدی یا من تو شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یاد اون روز که آخرین هدیه تولدم توی کمد فرشته ای جا موند و هرگز به دستم نرسید ویا یاد اون آغوشی که که میخواست تولدم رو تبریک بگه ولی هرگز لمسش نکردم و تبریکش توی هم همها گم شدو به گوشم نرسید،لحظه هایی کهتوی تنهایی هیچ کس تولدم رو نفهمیدو تبریکی نگفت،روزهایی که تولدم رو تنهایی کنج اتاق با یک قطعه آهنگ تلخ و با اشک جشن گرفتم و زندگی رو با طعم اسپرسو نوشیدم،و دست نوشته هایی که هرگز کسی نخواند و کسی نفهمید،لحظه هایی که آمهایی سراغم اومدند و تا راز دلم رو فهمیدند رفتندو باز من ماندم و یک فنجان زندگی با طعم اسپرسو.

روزهای تودی که اطرافیان وحتی صمیمی ترین کست همه به فراموشی سپرده بودند و وقتی مدتی بعد یادشون مینداختی ب ، خنه مزحکی میگفتند :

( إإإإ .... پس تولدت گذشت !!!!!!!!!! )


 

یاد لحظه هایی که از تنها هدیه تولدم برایم خستگی ،سوزش چشم،دلتنگی، دلتنگی ،دلتنگی ،وباز هم دلتنگی می ماندو زندگی با طعم اسپرسو

نمی دونم 27 مرداد چه روزیه؟؟؟ روز تولد من،روز تولد دلتنگی،روز تولد آدمی که مهر داد و کسی نفهمید ،نمی دونم چرا همیشه به این روز که میرسم نمی دونم باید بخندم یا گریه کنم ،شاد باشم یا غمگین ،اصلا چرا باید باشم .........

دلتنگی هام یادته وقتی هفته هایی که صفحه های تو بی درنگ تغییر می کرد و هر روز 10 ها چشم برای دیدنت لحظه شماری میکردند، بهت سر می زندند،راجع به اسمت نظر می دادند،برات دست می زند،هورا می کشیدند رو می دیدم و حالا که کسی رغبت نمی کنند حرفهاشون رو بتو بزنه و هر کسی اومد و رفت حس می کنم تو هم مثل من و قسمتی از من هستی.

من هم یه روز ........


 

راستی برات کیک گرفتم،نه بخاطر تولدت،نه بخاطر اینکه جشن بگیرم،گفتم شاید تو هم هوس کیک کرده باشی،آخه تو هم مثل من جشن تولدی نمیگیری و کسی هم جشن تولدی دعوتت نمی کنه که کیک بخوری،گفتم به این بانه با هم کیک بخوریم.

تولدت مبارک اما راستی این روز لعنتی کجاش مبارکه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط مهرداد| |

خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست
فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم
تموم لحظه‏ های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست
خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم
می ‏بینم می ری و می ‏بینی می رم
تو وقتی هستی اما دوری از من
نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم
نمی گم دلخور از تقدیرم اما
تو می دونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می ‏رسیدیم
داره رو دست ما می ‏میره این عشق
تموم لحظه‏ های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست
خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود

نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 2:12 قبل از ظهر توسط مهرداد| |

روزهاي خوب باهم بودنمان گذشت ...
روزهايي که با چند خاطره تلخ و شيرين به سر رسيد و
تنها يادگار از آن روزها يک قلب شکسته برجا ماند.
روزهاي شيرين عاشقي گذشت و امروز من تنهاي تنهايم ، گذشت
و اينک دلم هواي تو را کرده است...
دلم تنگ است براي آن لحظه هاي شيرين با هم بودنمان !
دلم براي گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روي گونه زيبايت تنگ شده است...
کاش دوباره آن روزهاي شيرين عاشقي مان تکرار مي شد ، کاش دوباره
مي توانستم آن صدايي که شب و روز به من آرامش ميداد را بشنوم...
دلم براي آن خنده هاي قشنگت تنگ شده است عزيزم...
تو رفتي و تنها چند خاطره که هيچگاه نمي توانم فراموش کنم بر جا گذاشتي...
خاطره هايي که ياد آن اين دل عاشقم را مي سوزاند....
دلم بدجور براي تو تنگ است عزيزم....
برگرد! بيا تا فصه نيمه تمام عشق را با شيريني به پايان برسانيم...
برگرد تا قصه من و تو پايانش تلخ و غم انگيز نباشد!
دلم براي لحظه هاي ديدار با تو تنگ شده است...
چه عاشقانه دستانم را مي گرفتي و در کنارم قدم ميزدي ، چه
عاشقانه مرا در آغوش خود مي فشردي و به من مي گفتي که مرا دوست مي داري!
چرا رفتي از کنارم؟ تو رفتي و من تنهاي تنها در اين دنياي
بي محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...
برگرد تا دوباره آن خاطره هاي شيرين با هم بودنمان تکرار شود....
دلم بدجور براي تو ، براي حرفهايت ، درد دلهايت ، صداي گريه هايت تنگ شده است..
عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم و مني که اينک خسته از زندگي ام نفس بگيرم....
با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از هميشه از تو و آن عشق پاکت بنويسم...
عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم
و مني که اينک خسته از زندگي ام نفس بگيرم...

نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط امیر حسین| |

سال نو مبارک

نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط | |

 

 

آدمی دو قلب دارد !

قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر.

قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد

همان که گاهی می شکند

گاهی می گیرد و گاهی می سوزد

گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه

و گاهی هم از دست می رود...

با این دل است که عاشق می شویم

با این دل است که دعا می کنیم

با همین دل است که نفرین می کنیم

و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...

اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.

این قلب اما در سینه جا نمی شود

و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد

این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد

سیاه و سنگ هم نمی شود

از دست هم نمی رود

زلال است و جاری

مثل رود و نسیم

و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند

بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند

وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد

وقتی تو می رنجی او می بخشد...

این قلب کار خودش را می کند

نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت

نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی

و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند

به خاطر قلب دیگرشان

به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط | |

امشب در خلوت تنهایی ام آهسته بی او گریه کردم. کاش صدای هق

 هق گریه ام را باد به او می رساند تا بداند بی او چی می کشم

نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط | |

 

دل تنگم و با هيچ كسم ميل سخن نيست

كس در همه عالم به دل تنگي من نيست

گلگشت چمن با دل اسوده توان كرد

ازرده دلان را سر گلگشت چمن نيست

نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط | |


Design By : Night Skin